Quantcast
Channel: حکایت زندگی
Viewing all articles
Browse latest Browse all 20

شروع دوباره

$
0
0

چند  ماهی میشه که ننوشتم ..من که اعتقاد دارم بعضی مواقع اونقدر حرف برای نوشتن داری  که نمیدونی کدوم رو بنویسی ...بعدش هم بی خیال میشی و کم کم همه چی رو میسپری به زمان ..

شاید برای منهم همینطور بود ..

روزی که میخواستم استعفا بدم خیلی ها به من گفتن یه روز پشیمون میشی .. افسردگی میگیری و همه زندگی ات تکراری و خسته کننده میشه ..

اما من به هزار و یک دلیل و هزاران توجیه برای خودم به همه گفتم نه اما نمیدونستم واقعا اونور چه خبره ..

به هر حال بعد عید شاید هم به خاطر تلقینهای بقیه یا نوع تفکر بعضی دوستانم بود که احساس میکردم ..وای منم افسرده شدم .. منم ...

کم کم  بی  حوصله شدم و .. و یه روز بعد چند ماه دیدم ای دل غافل چرا من از اینهمه اتفاق خوب تو زندگی لذت نمیبرم .. چرا همش منتظر یه اتفاق خاص هستم و ..

و تو یه روز اولهای تابستون یه تصمیم مهم گرفتم ...

من همیشه حسرت این رو داشتم که چرا فقط به یه لیسانس بسنده کردم ..تو این چند ماه هم همش با کوچگترین فرصتی که برای لذت بردن از زندگی داشتم دفتر کتابها رو باز میکردم که بشینم درس بخونم .. اما واقعیت این بود که اینطوری نمیشد درس خوند ..  فرصت  کارهای دیگه رو از دست میدادم ..

برای همین همه کتابهام رو دارم میدم کتابخونه محل .. هر چی کتاب وجزوه و ... اول تکلیف خودم رو اینجا معلوم کردم ..چقدر بعد از این تصمیم سبک شدم .. انگار فرصت دوباره زندگی بود ..

بودن کنار دخترک این تابستون به من یادآوری کرد که اول از همه یه مادر خوب باشم ... من هستم و بار مسئولیت فرزندی که مسبب دنیا اومدنش من بودم ..

به هر حال از اینکه به حرف دوستانی که خودشون هم همچین آدمهای موفقی تو زندگی نیستن اما اصرار دارن بگن تصمیمهاشون درسته گوش ندادم و سعی کردم باور کنم که شرایط زندگی آدمها با هم فرق میکنه ... خیلی خوشحالم .. خدا جون شکرت


Viewing all articles
Browse latest Browse all 20

Trending Articles



<script src="https://jsc.adskeeper.com/r/s/rssing.com.1596347.js" async> </script>