یکی دو هفته قبل جورشد و با خانواده رفتیم زیارت .. اونم مشهد .. راستش 4 ماه پیش اونجا بودم البته با دوستام یکسال قبل هم با مامانم ودوستاش .. اما خیلی میخواستم با همسری برم .. که نه نگفت و با پدر و مادر من عازم سفر شدیم ..
از اول این سفریه فرق بزرگ میخواستم داشته باشه ..راستش هیچ چی از امام رضا نخواستم .. نه که هیچ چی هیچ چی... یعنی اصلا حاجت دنیایی نداشتم .. خیلی حس خوبی بود .. فقط ازش خواستم که آدم باشم .. یه آدم خوب .. یه بنده شکرگزار و صبور ..
شب جمعه آخرای شب .. دخترک رو گذاشتم پیش بابا و مامانم و با همسرم رفتیم حرم ... یه دعای کمیل دونفره ... خوندیم .. چقدر چسبید .. ازش خواستم با هم یه عهد ببندیم ... و یه عهد بزرگ اخلاقی بستیم و امیدواریم ..بتونیم به همدیگه کمک کنیم .. قرار شد هیچکدوم از هم دلگیر نشیم و تذکرهمدیگه رو به جون بخریم ...
بعد از سفر چند روز بعد امتحان زبان داشتم .. همچین جوگیر نشسته بودم به درس خوندن که ... همسر جان هم کلی کمک کرد که بشینم حسابی بخونم .. نمره ام هم بد نبود .. خدا رو شکر بالاخره بعد مدتها یه امتحان داده بود .. دیگه 87 هم واسه خودش نمره است ..مگه نه ؟
الان هم که دارم مینویسم .. دارم باروبنه سفر میبندم ..
تعطیلات رو شاید برم یزد ... اصلا کلا تاسوعا و عاشورا رو دوست دارم .مخصوصا تو یزد با اون عزاداری زیبا و سنتی ... یه جورایی خالی میشم .. یه جورایی سبک سبک .. این عزای امام حسین ع خوبه برای مدد خواستن از خدا .. یه بار تو رمضون و یه بار تو محرم رفرش میکنم خودم رو .. سعی میکنم دوباره از اول شروع کنم .. دوباره از نو .. انگار مناسبتها بهم میگه که میتونی توکل کنی .. مثل همیشه ..به صاحب همه روزها و لحظات..
التماس دعا